نمیدونم چرا این روزای مردنی نمیرن پی کارشون...
از پشت پرده تاریک اتاقم خورشید داره زور میزنه نورش تو اتاق پهن کنه...ولی من یادم نمیاد آخرین باری
که خورشید رو تو اتاقم راه دادم کی بود....تو یادته؟ خیلی سعی میکنم بی تفاوت نسبت به چیزایی که تو ذهنمه زندگی کنم درس مثه بی تفاوتی به تاریکی
اما انگار خورشیده که ولم نمیکنه نه تاریکیا.....مامانم همیشه وقتی موهامو شونه میکرد میگفت دخترای همسن تو همشون از تبار آفتابگردونای طلایی رنگن...
اما من هیچ وقت آفتابگردون خوبی نبودم...
راستی چرا دستای تو هیچ وقت سکوت چشمهای خسته منو لمس نکرد؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|